در انتظار غذا

شنبه 14 فروردین 1395 ساعت 19:11
دیشب اینقدر خسته بودم نشد دوش بگیرم. می خواستم مثل آدم صبح زود بیدار شم ، دوش بگیرم یه نهار خوب درست کنم و بخورم و برم سر کار و درسم. تا لنگ ظهر خوابیدم. حالا این هیچی. روز تعطیل بودش بالاخره. بیدار شدم یه قهوه شکلات توپ درست کردم تا اثر ده ساعت خواب بپره. بهد گفتم برم یه دوشی بگیرم ولی تا وقتی زیر دوشم بگذارم نهارم هم حاضر بشه. بنابراین یه تیکه گوشت استیک گذاشتم توی تابه با چند ورق پیاز و گوجه و فلفل دلمه. رفتم دوش گرفتم گرسنه و تشنه اومدم بیرون دیدم غذای عزیزم رو روی شعله ی اشتباه گذاشتم. یعنی روی شعله ی خاموش. آخه اینا هم گازهاشون برقی هست نمی بینی آتیش رو که بدونی داری چی کار می کنی. الان منتظرم آماده بشه برخورم و برم دانشگاه. بلکه یکمی این کارهام جلو بیفته. دیگه اینکه داشتم به خاطراتم باهاش فکر می کردم. مثل اون شبی که آخرین نفرات توی بار بودیم. بار رو بستن اما مارا بیرون نکردن. عوضش یه آهنگ عاشقته برامون گذاشتن تا ما تموم کنیم درین/کمون رو. داشت کریسمش می شد.توی  خیابون مورد علاقه ی من بودیم . همه ی درخت ها چراعونی بودن. نمی دنستم دوستش دارم یا نه. می دونستم می خوامش و می دونستم داره بهم خوش می گذره. می دونستم شاید یه بخشی از رویام داره تخقق پیدا می کنه ولو با آدم اشتباه. گمون نکنم عمر من اینقدر طولانی باشه که بخوام خودم رو به خاطر این چیزها سرزنش کنم. من کلی چیز ندارم. کلی چیز داشتم و از دست رفت. خیلی چیزها رو شاید نتونم به دست بیارم توی آینده. بنابراین گرفتن چیزهایی که می خوام از زندگی حتی برای لحظات کوتاه به نظر اشتباه نمی یاد. بعد از همه ی این چیزها، پشیمون نیستم. شاید اشتباه هم کرده باشم یه جاهایی. اما هو کرز؟