X
تبلیغات
رایتل

its never too late to forget to remember

چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 00:34
تو یه قسمت از how i met در مورد این صحبت می کنن که هر آدمی یه چمدون نامرئی با خودش می کشونه این طرف و اون طرف که یه جورایی رازها و یا نقطه های سیاه زندگیش هست. اینکه مال بعضی ها خیلی سنگینه و چه خوبه که گاهی کمک کنیم که حملشون کنن. منم چمدون های زیادی دارم. اینجا مرئی شون کردم. کم کم و توی تمام این هشت نه سالی که وبلاگ می نویسم. زمان کمی نیست. تمام این سال ها زندگیم رو نوشتم. نقطه های تاریک زندگیم رو گفتم. کنارش از تلاش هام هم گفتم. گندهایی که زدم. کارهای بدی که کردم. همه ی تعییراتی که کردم. از دور خودم رو خاکستری می بینم. خیلی خاکستری. ولی با نقطه های روشن. شاید ندونین ولی یه وقتا پیغامایی که برام می گذارین حالم رو خوب می کنه. خیلی زیاد. منظورم تعریف ها و به به گفتن ها نیست. همین که خیلی از شماها هم منو خاکستری دیدین. اینکه می دونین همیشه کارهای خوب نمی کنم. همیشه آدم خوبی نیستم. اینکه از بیشتر آدم های متنفرم. دیدین که خاکستری ام . ولی با نقطه های روشن.  با هزار تا امید که هیچوقت از بین رفت. اگه بمیرم، از خاکم امیدم بیرون بیاد و راهش رو پیدا می کنه. می ره همون جایی که باید . امید من یه نقطه ای از زندگی هست که می تونم چمدونم رو بگذارم پایین. بازشون کنم. خاکشون کنم و بعد ادامه بدم. بعید می دونم توی زندگی اولم چنین چیزی امکان پذیر بشه. ولی هیچ وقت نتونستم بیخیال بهترین چیزی که با بدترین شرایط می شه داشت بشم. دچار مرض سیری ناپذیری شدم. بازهم می خوام. می خوام مثلن از اینجا برم یه جای بهتر. برم توی یه ریسرچ گروپ بهتر. برم توی رابطه های بهتر. هی می خوام همه چیز بهتر شه. اما چیزی که بایدT بهتر نمی شه. این زخم های سر باز. ای دردهای بی معالجه. این دلتنگی ها و حسرت. باید حواس خودم رو پرت کنم. باید فراموش کنم. باید بیشتر ایگنور کنم. باید بتونم ادامه بدم. نباید ول کنم. باید که به یاد نیارم. باید یه جایی خودم رو جا بگذارم.

نظرات (4)
پنج‌شنبه 19 فروردین 1395 ساعت 16:30
راستی بااجازه و افتخار لینک شدین:)
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 19 فروردین 1395 ساعت 06:22
سال نو مبارک:)

بهترین اتفاق ممکن اینکه آدم خودش رو بشناسه و بدونه که خاکستریه،یعنی بدی ها و خوبی ها رو باهم و در کنار هم داره و چه خوب که میدونین...منم خاکستریم:)

منم اهل یه جا موندن نیستم....انگار یه بار که رفتن از یه شهر و دور شدن از آدما و محیطی رو که میشناسی و بهش عادت کردی رو،تجربه میکنی،دیگه نمیتونی جایی موندگار شی...

همش از این شهر به شهر دیگه،چند سال زندگی و استراحت و نفس گرفتن و یه زندگی رو ساختن،بعدش همش رو ول کردن و رفتن...رفتن و از نو توو یه جای جدید شروع به ساختن کردن.....من همین رفتنا رو هم دوس دارم...خیلی چیزا به آدم یاد میده،با آدمای بیشتر و بهتریم آشنات میکنه...

امیدوارم یه روز ِ نه چندان دور،توو یه شهری،یه زندگی خوب بسازین،برا خودتون و عزیزاتون،تشکیل خانواده بدین و دلتون اونجا پیش آدمای همون خونهو همون شهر آروم و قرار بگیره:)

روز خوش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 15:42
همه ی ما هرچقد میخایم خودمونو گم کنیم تو فضا و مکان های مختلف...تو زمان های مختلف از خودمون فرار کنیم...ولی یه زخمایی تو جونمونه که تو بدترین لحظه ها یقمون میکنه و مارو به گذشته میکشونه..انگار هیچوقت رهامون نمیکنه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 05:00
امان از زخم ها
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.