,وقتی اعصاب نداری و دوست داری به یکی گیر بدی

جمعه 3 اردیبهشت 1395 ساعت 01:07
بیست سالم که بود توی پروفایل های صفحات مجازی اون موقع، در مورد خودم نوشته بودم فمی/نیست. بچه های دانشگاه ادم می کردن و سعی می کردن باهام حرف بزنن. بحث می کردن و من هم جواب می دادم. بی ادب بودم و برام مهم نبود چی می گم. نمی ترسیدم. قلدری بودم واسه ی خودم. من نوشته بودم فمی/نیست چون مامانم رو می دیدم. توی پروسه ی طلاق حقی نداشت. از خونه ای که پولش رو داده بود حقی نداشت. از صبح می رفت اداره کار می کرد تا چهار بعد از ظهر، غروب ها با ما درس و مشق هامون رو مرور می کرد و غذای فردامون رو می پخت. مامانم که مریض شد منم ضعیف شدم. رفتم توی یه پوسته ی دیگه. روم کم شد.زبونم کوتاه شد. گرفتار شدم. وقتی مرد افسرده شدم. قرص افسردگی که خوردم با مردم خوب شدم. یاد گرفتم خوب رفتار کنم. جر و بحث هایی که الان مردم با هم می کنن رو من توی بیست و دو سااگی تموم کرده بودم. دیدم می شه با مردم خوب رفتار کرد. الکی. دو سه ساله قرص ها رو گذاشتم کنار. یه چیزی شدم بین دو نفری که بودم. نه زبون دراز دارم که ک/ون مردم  رو باهاش پاره کنم نه حال و حوصله ی نایس رفتار کردن با یه مشت آدم مزخرف. داشتم فکر می کردم برم قرص بندازم بالا. بعد دیدم چه کاریه ؟ خودم چش بود مگه؟ بد بود حال همه رو می گرفتم و به این معروف بودم؟ بد بود زور هیچکس بهم نمی رسید؟ بد بود می زدم توی دهن همه ؟ الان خوبه که به بهانه ی خوب بودن با هر خری نشست و برخاست کردم؟ الان خوبه هر خری هر حرفی که دلش خواست زد و من نزدم توی دهنش؟ که خواستم معاشرتی باشم. آخه من و معاشرت ؟ من بای دیفالت از مردم متنفرم. بازیگر خوبی هم نیستم. الکی موندم این وسط. لااقل برگردم به اون خود اصلیم. به اون موقع که کله ام بادی داشت و می خواستم جهان رو فتح کنم. می خواستم قدرت داشته باشم. می خواستم از حق مامانم دفاع کنم. اون مرد و مارم برد زیر یه خروار خاک. تا بیام بقیه ی خودم رو بیارم بیرون، نوبت خودم شده. پیام من به شما خانوما، از حق خودتون دفاع کنید . اگه من نزدم تو دهن اونایی که باید ، شما بزنین.  قوی باشین. قلدر باشین. کم نیارین دخترا.