the other day

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 23:58

نمی دونم چه جوری در مورد این کشور و خیابون ها و ایاب و ذهابش توضیح بدم. برای همین هم توضیح نمی دم. فقط به همین بسنده می کنم که یه ایستگاه و شاید دو ایستگاه زودتر پیاده شدم. اشتباهی رفتم توی یه مجتمع مسکونی دیگه. همه جا سبز بود. خونه های رنگی و کوچیک کوچیک. موبایلم 4 درصد بیشتر شارژ نداشت. فقط تونستم بفمم جای اشتباهی پیاده شدم و از روی گوگل مپ فهمدیم که سیزده دقیقه با خونه ی جدیدم فاصله دارم. راه افتادم. اون روز نا امید و خسته بودم و بعدش این راه رفتن توی خیابون های نا آشنای خالی از آدمیزاد و بی موبایل، یه حس ترس عجیبی بهم می داد که نا امیدی و خستگی رو کمرنگ می کرد. راضی از این گم شدن، به راهم ادامه دادم. مدارکم ناقص بود. بهم گفت برو فلان جاکارت رو  انجام بده. گفتم ماشین ندارم و وقت با اتوبوس رفت و آمد کردن  رو هم ندارم. جودی، زنی که کنار دستم ایستاده بود و حالا دستش رو به سمتم دراز کرده بود، بهم گفت که معذرت می خواد از اینکه یه غریبه هست ولی می تونه من رو برسونه و کمکم کنه. سوار ماشین جودی شدم. دو تا عصا روی صندلی جلو بود و با چند تیکه سیب پوست کنده. جودی یه زن بلوند کمی چاق پنجاه و خورده ای ساله بود با یه معلولیتی توی پا که نمی تونست خوب راه بره. خوش صحبت بود و واضح حرف می زد. وقتی بهش گفتم توی فهمیدن حرف بعضی از آدمای اینجا مشکل دارم ، لهجه اش رو عوض کرد و ادای اون ها رو دراورد و بهم حق داد که نفهمم. گفت که  توی کالج موسیقی خونده ولی هیچوقت نتونسته توش پیشرفت کنه چون فکر می کرده هر جا بره ردش می کنن. ازش پرسیدم پشیمونی ؟ گفت "هل یسسس". ولی حالا توی رادیو کارمی کرد. جایی که به صداش و لهجه ی خوبش نیاز بود. سرعت ماشین بیست کیلومتر بود بر ساعت. توی مسیرهای سبز می رفتیم و یه تیکه ابر هم توی آسمون نبود. حالم خوب شده بود. بغضم رفته بود. نمی دونم چرا. با یه غریبه توی ناکجا آباد بودم. جلوی به مدرسه نگه داشتیم. گفت که یه دختری رو هر روز می بره می رسونه خونه. یه کار پاره وقت. دختر سوار شد .یه مو نارنجی کک و مکی با نمک بود. رفتیم رسوندیمش جلوی کلاس گیتار. جودی من رو چند جا رسوند و باهام اومد تا کمکم کنه. کارم انجام نشد. هر دو خندیدیم. گفت چه روز کریزی ای بوده. گفتم آره. گفت "من معمولن پیش نمی یاد با ادم جدیدی آشنا بشم، امروز همه ی این اتفاق ها افتاد تا تو رو ببینم." گفتم به نظرم همینطوره. برام از داستان خودش و شوهرش و جداییشون گفت. داستان آشنایی دخترش و شوهرش که قراره تو آگست باهم ازدواج کنن. اینکه خیلی وقت می شه که پسرش رو ندیده و اینکه شوهرش درست بعد از جداییشون با زن دیگه ای ملاقات می کنه. همیشه همینطوره. بی دلیل و یهو، می افتم تو داستان زندگی یه سری آدم ناشناس. درست مثل اون زن آرژانتینی که توی مهمونی شام پیشم نشسته بود.از خودش، کارش و زندگیش برام گفت. موهای مجعد و بهم ریخته و توی هوا معلقی داشت. آروم بود و آروم حرف می زد. انگار از فضا اومده بود.  آخرش بهم گفت تا اینجای راه رو اومدی و این خودش یعنی خیلی. بهم تاکید کرد که از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببر.

به طرز عجیبی به جای اینکه مردها و پسرها رو دیت کنم، با زن های سن و سال مادرم مواجه می شم. هر جا تنهام و گم شدم ،سر می رسن و پیام های خوشحال باش و لذت ببر می دن. هزاران هزار داستان بلدم. همه از زن هایی که خودشون راه و مسیر رو ساختن. گاهی فکر می کنم شاید همه ی اینها یه نشونه برای این باشه که قرار تا آخر عمرم تنها زندگی کنم. فکر نمی کنم دوست داشته باشم که اینطور بشه اما در حال حاضر خیلی نا امیدم. نا امیدم از داشتن یه رابطه سالم و درست و حسابی. و خسته ام از رابطه های دری وری و به درد نخور. جدی جدی دوست دارم آدم بشم. دوست دارم یه کسی رو برای خودم داشته باشم. خسته شدم اینقدر آدم های مختلف دیدیم یکی از یکی گ.ه تر. دیگه اسم هاشون هم قاطی می کنم باهم. بهتره تا اطلاع ثانوی بیکار بشینم و امیدوار باشم که قرار نیست توی تنهایی بپوسم.