say them anyway

یکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت 05:37

امشب دوستم گفت بیا بریم بیرون. گفتم نمی یام حوصله ندارم. عوضش رفتم خونه اش ازش یه دونه آ/ب/جو گرفتم بعدش هم برای خودم پاستا درست کردم تنهایی یه مهمونی گرفتم و درست مثل همه ی مهمونی های تنهایی دیگه ام که د/را/نک می شم به گریه ختم شد. با چشم گریان ِ معلوم نیست از چی ، رفتم آشغال ها رو گذاشتم توی جای مخصوص آشغال ها که از من یه دو دقیقه ای فاصله داره. بعدش هم زل زدم به آسمون و فهمیدم اون چند تا ستاره ای که با هم دیگه به ماه چسبیدن ،با هم تشکیل یه سری مثلث رو می دن که بینشون روابط ریاضی معنا داری حاکمه. راستش نمی دونم کسی تا به حال روی این موضوع کار کرده یا نه. بابام همیشه به ماها می گفت باید دانشمند بشین و البته دستش درد نکنه چقدر هم شرایط مساعدی رو برای ما فراهم کرد توی زندگی. به هر حال امیدوارم دانشمند دیگه ای قبل از من پی به موضوع برده باشه چون من برای انجام عملیات ریاضی روی چیزایی که دور و توی آسمونن زیادی خسته ام. بعد هم صندوق پست رو چک کردم و یک نامه هم داشتم اون هم از خود اداره ی پست که گفت تبریک میگیم عملیات تغییر آدرس با موفقیت انجام شد. از فردا سیل نامه ها از این شرکت های تبلیغاتی و بانک و کردیت کارد و غیره به صندوق من هم روونه می شه . یه دوستی هم  اینجا برام گامنت گذاشته بود که خب آدرست رو بده ما برات نامه بدیم. بعد هم زیرش نوشته بود تایید نکنی ها. منم تایید نکردم ولی نفهمیدم چرا نباید تاییدش می کردم برای همین پاکش کردم. عوضش اینجا نوشتم که همه بخونن چون به نظرم اصلن چیز مهمی نبود.دوستم اون بار می خواست ببینه آیا من روزی به دوست/دختر اکس ام خواهم گفت که با من بهش خیانت کرده یا نه؟ جواب این سوال خیلی پیچیده است. چون من نه استانداردی دارم نه حال ثابتی . و حتی نمی تونم خودم رو پیش بینی کنم. برای همین نمی تونم به کسی قول بدم که این قضیه رو مثل راز نگه می دارم. یعنی سعی خودم رو می کنم اما می دونم به هر حال یه روزی بهش می گم.حالا همون دوستم که گفت بیا بریم بیرون، برام وایبر زده که با فلانی ام. فلانی دوستشه، یه پسر اسپانیایی که اینجا داره دکترای نمی دونم چی چی می گیره. از همین رشته های درپیت که فقط خوشحال ها و پولدارها توی دنیا می تونن تا پی اچ دی ادامه بدنش. یه بار عکسش رو نشونم داد گفتم چه خوبه می خوام با این دوست شم. حالا بیچاره هر دفعه می ره با یارو بیرون منم دعوت می کنه که من برم باهاش دوست شم اما من نمی رم چون حوصله ندارم. بهش می گم خودت راجع به من بهش بگو اونم می گه من نمی تونم بگم مگه من ج/ا /ک/شم؟ منم می گم خب نگو منم نمی تونم باهاش دوست شم. اونم هر بار می گه به طخمم و لی باز دوباره می گه بیا با فلانی بیرونم. نمی یای؟ نه. نمی یام. می خوام بشینم توی خونه دری وری بنویسم و روابط ریاضی بین ستاره ها رو کشف کنم. این جمله هه هم حکایت کار منه :

they say somethings are better left unsaid but im probably going to get dru/nk and say them anyway