my reign has just begun

پنج‌شنبه 7 مرداد 1395 ساعت 11:35
من همه جای دنیا نبودم اما می تونم بگم همه جای دنیا پرنده داره. از اینجا که نشستم صدای پرنده ها می آد. هر جای دنیا که  ساعت 5 صبح با چشم گریون بیدار بشی صدای پرنده ها رو می شنوی. پرده ها رو کنار نمی زنم. توی این لحظه، بر خلاف همه ی لحظه علاقه ای به نور و روشنی و عاقبت خوش ندارم. با یه حساب سرانگشتی فهمیدم چند سال بعد که دوباره برگردم عیران، از این دفعه هم تنهاترم. پسرها بزرگ و بزرگتر می شن و به زودی ازدواج می کنن. و حتی شاید کسی نباشه بیاد فرودگاه دنبالم. پرونده ی زندگی من، یه پرونده ی معمولی با داستان های پیش افتاده و قسمت آخر خوب نبود. داستان زندگیم همین یک مشت شر و ور های توی وبلاگم نبود. متاسفانه زندگی من و اتفاق هاش،تنها یه دندون خراب نبود که باید پر می شد. یه دندون خیلی خراب بود که عصب کشی هم کردم اما بار هم چرک کرده. لابد از خودتون سوال می کنید این دیگه چه چرت و پرتی هست که داره سر هم می کنه؟ آره دلیلش اینه که دندونی که توی عیران عصب کشی کردم اینجا چرک کرده و درد می کنه و من رو از خواب بیدار کرده. منم از همه ی این دردها که با هم بهم هجوم آورده عاصی ام. درد دارم اما دردم نمی آد. درد می کشم اما مهم نیست. به زودی کسی رو نخواهم داشت ؟ مهم نیست. خیلی ها با شرایط من توی دنیا هستن که خب صد البته که حال هیچ کدوم خوب نیست. جایی خوندم که آرزوها، امیدها، ترس و وحشت ها مثل همه ی عوامل وراثتی دیگه می تونه تا نسل ها منتقل بشه. لابد دارم آرزوهای بر باد رفته ی زنی از اجدادم رو با خودم به دوش می کشم. وگرنه که باید به درد خودم می سوختم و اینهمه قاره پیمایی نمی کردم اونم در جستجوی هیچ. لابد من از تبار یه زن جنگجوام که خونش پایمال شده. اینهمه خواسته که ازشون سر در نمی آرم توی من چه کار می کنن؟ دایی پیر و مریض مادرم رو دارن می برن خونه ی سالمندان. سه تا بچه داره، وکیل، مهندس و دکتر. من چه کاره ام ؟ هیچ جای پیاز. موقع خداحافظی خاله ام دستم رو گرفت و بهم گفت دیگه به چیزایی که اینجا اتفاق می افته اهمیت نده، هر چی شنیدی بگوفدای سرم. حتی برای منم اتفاقی افتاد بگو فدای سرم. آره. من یه جنگجوام اما  جنگجویی که ازسر ناچاری سر از میدون جنگ در آورده. یه وقتایی پشت سنگر قایم می شه. یه وقتایی راه می افته می ره جلو و چهار تا تیر هم شلیک می کنه. یه وقتایی یادش می ره وسط میدون جنگه. یه وقتایی هم هست تیر می خوره و مجبوره تا مدت ها یه جا بشینه تا زخم ها التیام پیدا کنن . این چنگ بین کی و کی هست ؟ تا کی ادامه داره  و من سرباز کدوم جبهه ام؟ معلوم نیست.مثل این نوشته ی ساعت پنج صبحی که هیچیش معلوم نیست. مثل دندونم، مثل پرنده هاٍ مثل خواب های بد. آره مثل خواب های بد. 

نظرات (2)
یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 06:51

اخیش
امتیاز: 0 0
جمعه 8 مرداد 1395 ساعت 05:15
دندون منم یک بار ده سال پیش عصب کشی شد، یه بار دیگه هم چهار سال پیش، تا اینکه امسال دوباره عفونت کرد و رفتم اینبار کشیدمش پرتش کردم جلو سگا، هرچند که دلم میخواس نگهش دارم تا یادم بمونه یه چیزایی رو هرچقد زور میزنی بمونن، بشن، نمی مونن، نمیشن،
اما چون پرت کردن جلو سگا پایان تاثیر گذار تری بود، پس نگهش نداشتم، :/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.