X
تبلیغات
رایتل

؟؟؟

شنبه 30 مرداد 1395 ساعت 03:50
منو برد دوچرخه سواری دیروز. مدلشون اصلن مثل ما نیست برن یه جا بشینن یه چیزی بخورن چهار تا شر و ور بگن بعدن بیان خونه. حتمن باید یه کاری بکنه. حالا یه بار بولینگ، یه بار بیلیارد و یه بارم دوچرخه سواری. من خیلی دوست دارم سیستمش رو. حالا تمام اینها رو دارم یاد می گیرم کم کم. ولی بعد از دوچرخه سواری دیروز می تونم با قاطعیت بگم که پاره  شدم از خستگی. رفتیم کنار رودخونه ای که خودش یه مسیر دوچرخه سواری داشت. پر از پیچ و خم و جاهای خیلی قشنگ. بیچاره رو دیگه به غلط کردن انداختم ار بس گفتم خسته شدم و می خوام بشینم . ولی اون همچنان من رو تشویق می کرد که یو آر وری استرانگ. وقتی اومدم خونه رو به مرگ بودم، چهار تا دونه بال مرغ گذاشتم توی فر ، شده و نشده برش داشتم و خوردم. از این ور خوردم و از اون ور گلاب به روتون تا ساعت یک شب توی دستشویی نشسته بودم. صبح هم رفتم امتحان رانندگی دادم ریدم توی اون هم و اومدم بیرون. یعنی دونه دونه ی مردم امتحان رو پاس کردم جز من. دیگه اینقدری اعصابم داغون هست که امدم تمام اتاقم رو مرتب کردم. ابروهام رو رنگ کردم و موهای صورتم رو از بین بردم ! رنگ مو نداشتم وگرنه بی شک موها رو هم رنگ می کردم. باهاش روزهای خوبی دارم. آدم پیچیده ای نیست ولی رابطه بسیار پیچیدست چون خیلی وقت ها نه اون می دونه من چی می گم و چی می خوام و نه من می دونم اون رو کجای دلم بگذارم . احساس می کنم زندگیم شده مثل یه کتاب پر از داستان های کوتاه، که نویسنده اش یه روان پریش سایکو هست . هر ورق یه داستان جدید، آدم های جدید، جاهای جدید، زبان جدید، همه چیز نصفه و نیمه، همه چیز تباه و نا تمام. پر از سختی و پستی و بلندی. پر از اتفاق و حادثه، که نه می کشه و نه می گذاره زندگی کنم. مثل یه پرنده ی سمج هستم با یه مشت پر و بال شکسته و درب و داغون، من دیگه نمی تونم بپرم.نمی تونم خیلی برم بالا. اما تاب نشستن روی زمین رو هم ندارم.فراری ام و سر گردون. حتی یه داستان کامل توی کتاب من نیست. پای حرف های دوستام که می شینم همر کس از چیزی می ترسه. یکی از تنها بودن توی خونه ، یکی از تنها بودن توی خیابون، یکی از طوفان که به پنجره می زنه، یکی از صدای ماشین و تفنگ. دلم برای خودم می سوزه که همه چیز رو تاب آوردم، که اینقدری ترس های بزرگ توی وجودم جا مونده که دیگه از باد و بوران و طوفان و شب و تنهایی نمی ترسم. توی اون جاده های پر پیچ و خم، بهش گفتم اگه افتادم توی دره و یا رودخونه برای نجات من نیا. خیلی دوست دازم بدونم داستان آخر از این کتاب در هم و پر ماجرا و تلخ چیه. که به کجا ختم می شه این ماجراها..نمی دونم بگم کاش این ماجرا یه سر نیاید یا بیاید ؟...