پست سارا رو خوندم یاد مامان خودم افتادم. من نمی تونم زندگیم رو به دو بخش تقسیم کنم. با مادرم و بی مادرم. چرا که اون روزهای مریضی، اون لاغر شدن ها،اون ریختن موها خودش یه بخش بزرگ و جداگانه بوده که حتی به مرگ و زندگی هم ربط نداشت. علائم از کار افتادن یه بخشی از بدن که یعنی داریم به روزهای آخر می رسیم. من هم باهاش به اون آخر خط رسیدم فقط مامانم رفت و من موندم ظاهرن. اون لاغر شدن های لعنتی، اون گود رفتگی چشم ها، اون ورم ها و اون زرد شدن ها و اون تغییر قیافه که سرآخر نتونست از خوشگلی مادرم کم کنه اما از مال من کم کرد. گاهی فکر می کنم چه جوری دووم آوردم و با چه رویی الان از خودم انتظار دارم مثل آدمیزاد باشم؟ اصلا چه جوری توقع دارم نرمال باشم؟ مگه می شه همه ی این چیزها رو دیده باشی و خیال کنی یه روزی حالت خوب می شه؟ ّبه قول مردیت توی گری ز آناتومی
Old wounds never heal, and the most we can hope for is that one day we’ll be lucky enough to forget

گفت من آدم شادی ام اما شاد بودن اینجا از من انرژی زیادی می گیره چون دور و برم پر از سدنس هست.
گفتم این شهر نیاز به یه ساحل داره.
گفت من تابستون ها می رم این دریاچه شنا می کنم.
گفتم is it safe to swim?
گفت : I will safe you
گفتم: i dont need you
من می شد خوشبخت تر باشم. خوشبخت تر هم شاید نه. می شد لااقل کمی، کمی راحت تر زندگی کنم. اگه ؟ اگه زبونم به این درازی نبود....
از در راهرو که اومدم بیرون، دیدم خانومه نشسته یه گوشه و تکیه داده به دیوار. ازش پرسیدم چی شده ؟ دستش رو نشونم داد. دستکشش پر از خون بود. کیفم از دستم افتاد و خودم نشستم روی زمین. می دونستم آدم زنده ای دیگه توی دانشگاه پیدا نمی شه. آخر هفته بود و همه رفته بودن. داشتم فکر می کردم از کی کمک بخوام؟گفت زنگ زدم شوهرم توی راه هست. . بهش گفته بودم باید بری بیمارستان. گفته بود که شوهرم بیاد زخمم رو ببینه اون تصمیم می گیره. شوهرش اومد. نشست و دستکش رو در آورد. چند قطره خون ریخت روی زمین. برخلاف همیشه، روم رو بر نگردوندم. نگاه کردم تا زخم رو ببینم. دست شوهر هم خونی شده بود. با هم عر/بی حرف می زدن. انگشت زنش رو برگردوند و زخم اصلی پیدا شد. عمیق بود. مرد سری تکون داد و از توی جمله ی عر/بی اش "بخیه " رو شنیدم. مثل کسی بودم که توی اقیانوس بادبان یه کشتی رو دیده باشه. گفتم یس یس. شوهر زنش رو برد بیمارستان. یه خانوم دیگه ای هم هست شیه به ما ما ن ها. دو تا پسر هم داره. با دو تا بچه اش اومدن اینجا. تنها، بی شوهر. روزها بچه ها می رن مدرسه و خانومه می یاد دکترا بگیره.
دیروز تولد داداش کوچیکه بود. به خاطر اختلاف زمانی و کار من و کار اون، حتی نشد بهش زنگ بزنم. اون یکی براش یه کیک خریده بود. توی تنهایی، شمع بیست و دو سالگی اش رو فوت کرد.منم خرداد امسال، احتمالن تنها دارم به شمع و کیکی که ندارم فکر می کنم. همه ی اینها گاهی مجبورم می کنه فکر کنم چرا امدم ؟ چرا نتونستم بمونم همون جا و تنهاشون نگذارم. اما دیدن این زن ها، یادم می یاره که زندگی همینه، که نمی شه نخواست. حتی آدم های اون کشور که می دونن تهش باید برگردن پیش یک مشت وحشی و عادمکش زندگی کنن. می یان و سختی می کشن و می سازنن به امید. حتی وقتی می دونن تهش هیچی بهتر نمی شه. می یان تا الاقل چهار سال رو زندگی کنن. می دونم که تصمیم اشتباهی نگرفتم. می دونم بارها و بارها هم که به عقب برگردم همین راه رو می یام. همین راهی که برام رو به امید بود. و هست . من بی راهی رو به روم، من بدون قله ای برای بالا رفتن ازش چیزی برای زندگی کردن ندارم.
زیاد اهل دوست داشتن آدم ها نیستم. اما قلبم از تنفر از آدما گریزونه. توی این عمری که گذشت، که شاید بیشتر از نیمش بوده حتی، آخرش نشد از کسی متنفر باشم. بعد از یه ماه سر و کله زدن با خودم و گشتن با سوییسی و پرو یی* !! و گریه کردن های مداوم و مریضی های سخت، به این نتیجه رسیدم که هیچ ایرادی نداره که دوستش داشتم و دارم. که درسته متاسفانه من برای چیزهایی غیر از دوست داشتن و عشق و خوشبختی و خانواده و دوستی و شادی و هر چی که بقیه دارند و من نه ، خلق شدم، اما برای دوست داشتن آدم ها کسی منو بازخواست نمی کنه. حتی اگه اون آدم ، این آدم باشه. حتی اگه بابام باشه. عمر متوسط خانوادگی ما پنجاه سال هست. احتمالن کمتر از سنی که حالا دارم زندگی خواهم کرد. کاش می شد دست از گریه کردن بردارم. کاش می شد دست از تنبیه آدم ها بردارم. که باور کنم قلب من برای دشمنی خیلی ضعیفه. می دونم چیز زیادی از زندگیم باقی نمونده. کاش تلاش هام بی نتیجه نمونه. کاش بی موقع نمیرم.
*peru
یه جمله ی بامزه ای خوندم امروز که یاد یه چیزی افتادم و بعدش گفتم بیام بنویسمش. یه دختری اینجا هست که یه دو سالی از من بزرگتر هست. وقتی اومده بودم بارها و بارها اسمش رو از همه شنیده بودم و می دونستم یه جورایی رییس گروه ایرانی ها هست مثلن. بعد تر که دیدمش اینقدر به نظرم عادی و معمولی و بی هیچ چیز خاصی اومده بود که وقت نشد راجع بهش فکر کنم. یه رشته ی در و پیتی هم می خونه که اصلن نمی دونم چی هست. یه چیزی توی مایه های یکی از پرت ترین درس های علوم انسانی خودمون. و توی ایران هم یه آموزشگاهی زبان درس می داده. و دیگه اینکه شهریه همه ی ترم هاش رو هم خودش می ده و بنز داره . :دی
کم کم هر جا که مهمونی می شد و این مسئول دعوت بقیه می شد، تنها کسی که دعوت نمی شد من بودم. یعنی خیلی قشنگ به دوست/ پسرم پیغام می داد که بیا و به من نه. چند باری بهش دقت کردم. پروردگارا ! یه مشت پول و ناز و افاده و دیگه هیچی. دیروز یکی از بچه ها گفت وقتی این تازه اومده بود همه ی پسرها افتاده بودن دنبال این. غیر از فلانی. (دوست/پسر سابق بنده) توی دلم یکم قربونش رفتم با اینکه ازش متنفرم الان. ولی برام جالب بود که دختره از من بدش می یاد و منو جایی دعوت نمی کنه. که چی ؟ چون من ازش بهترم؟ چون دیگه اون جمعیت آویزوون پسرهای ایرانی اومدن یه طرف دیگه؟ من آدم بی خیالی نیستم. یعنی متاسفانه زود و بیخود احساس خطر و نا امنی می کنم اگه حس کنم یکی از من بهتره. ولی این دختر از بس معمولی و بی هیچ چیز خاصی بود که اصلن نمی تونم جز اینکه دوستش داشته باشم کار دیگه ای کنم.:دی مرسی که جز پول و افاده هیچی نداری. نه ریخت و قیافه و نه هوش. چون این دو تا جز اولویت های من برای حسادت کردن هست.
حالا همه ی اینا رو گفتم که اون جمله ی بامزه رو بنویسم:
do not hate me because i am beautiful, hate me because i am a terrible person