دارم می میرم از خستگی. بعد از کلاس ظهر برگشتم خونه یه سری از این مرغ های آماده رو گذاشتم توی فر تا آماده شد یه چرتی زدم و بعد هم سریع رفتم دانشگاه چون پرزنتیشن داشت و منم می خواستم ببینمش. بازم کت و شلوار پوشیده و کراوات زده اونجا واستاده بود تا بقیه بیان. برا همین چیزهاش هست که استادش هی اینو می کنه همه کاره ی خودش. موقع ارائه هم که مسلط بود و نه تنها هل نشده بود و تپق نمی زد بلکه خیلی هم همه رو نگاه می کرد و مثل یه بزرگتری بود که داره برای یه مشت کج و کوله ی خنگ مطالب رو توضیح می ده. یعنی اینقدر مسلط و مطمئن بود. آخرش هم از اون دور یه لبخندی برای من زد. حالا بیخود نیست که من ازش خوشم اومده. اصلن بیخود نیست که اون این همه از من خوشش اومده. حالا لابد فکر کردین من از اونام که اومدم بگم وای دوست من، دوست پسر من، شوهر من ال و بل و فلان کار رو کرده و ملت ببینین که من چقدر خوشبختم؟ نه دوستان. چیزی که می خواستم بگم در واقع این بود که من تنها حسی که داشتم اون لحظه حسادت به موقعیت اون بود و این که باید هر جوری شده مثل اون بشم. پس بیاید با هم به اون حسادت کنیم و توی دل بهش فحش بدیم خوشتیپ پدسگ. من مدلی نیستم که کسی رو شریک خودم کنم بگم موفقیت اون موفقیت منم هست. آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟ یه آدم دیگه، یه شخص دیگه با یه زندگی و یه دنیای دیگه موفقیتش مال خودش هست نه ما. دنیای آدما هیچوقت یکی نمی شه به نظرم. آدم باید راه خودش رو بره و تنها کاری که می شه توی زندگی کرد اینه که همراه خوب برای خودت انتخاب کنی و تا زمانی که باهاشی لااقل یه چیزی باشه که ازش لذت ببری. خودم همیشه ترجیح دادم که با آدم از خودم بهتر بچرخم. خیلی وقت ها این اتفاق افتاده و خیلی وقت ها نه. کمکم می کنه خودم رو بالا بکشم و پیشرفت کنم. و متاسفانه وقتی پیشرفت کنم اون آدم رو پشت سر می گذارم و می رم. حالا شاید یه عده تون الان بگید خب همین بلا سر خودت هم می یاد یه روزی. بله که می یاد و من کوچکترین مشکلی ندارم باهاش. دیگه یاد گرفتم روی پاهای کوفتی خودم واستم و بگذارم هر کسی زندگی خودش رو بکنه.هر کسی خواست بره می تونه بره.
اینارو گفتم که بگم امروزکه داشتم توی راه روی دراز دانشگاه راه می رفتم دیدم ازپشت سرم یه صدای تالاپ و تلوپی می یاد. درست مثل اینکه یه نهنگ از آب در اومده باشه و در حال نجات خودش از ساحل به سمت دریا از راهروی دراز دانشکده ی من گذر کرده باشه. برگشتم پشت سرم دیدم یه مرد جوون ولی خیلی چاق داره خودش رو به زور راه می بره . خواستم بگم نمی دونم چرا یاد خودم افتادم. و بعد یاد اون جمله ی معروف مار/تین لو/تر کین/گ.
اگه نمی تونی پرواز کنی بدو
اگه نمی تونی بدوی پس قدم بزن
اگه نمی تونی قذم بزنی سینه خیز برو
هر کاری که می کنی بکن ولی حتمن رو به جلو حرکت کن
اولین باری که دیدمش توی کمپینگ بودیم کنار یه دریاچه. حوصله ام سر رفته بود از حرف های مسخره ی بقیه و مشاعره و این چرت و پرت ها. اون خیلی مست بود ولی اصلن حرف نمی زد. نیومد توی جمع. تمام مدت یه کیسه ی آشغال دستش بود داشت آشغال های اون دور و بر رو جمع می کرد. دیشب توی مهمونی هم خیلی مست بود. وقتی همه جمع کرده بودیم که بریم، دیدم داره همه ی ظرف ها و آشغال ها رو جمع می کنه. وقتی باهاش می رم بیرون غذا می خوریم هم همین کار رو می کنه. زودتر همه ی طرف ها رو جمع می کنه. هر جا می ریم آشغال ها رو جمع می کنه. از کارش خنده ام می گیره. ازش چند بار پرسیدم که چرا این کار رو می کنه؟ خودش هم نمی دونه.
صبح باهاش خوبم شب بد. شب بدیم صبح خوب. یه مدل آرامش عجیبی داره. یه بی خیالی که مختص خودش هست. که شاید دلیل اصلی خیلی از مشکلات من باهاش هم همینه. و دلیل آرامشم باهاش هم. دیشب یکی داشت ازش تعریف می کرد. گفت این خیلی آدم نایسی هست. کاری به کار کسی نداره. گفت من باهاش فوتبال بازی می کنم و فوتبال مثل زندگیه. اگه عصبی باشی داد می زنی . اگه آروم باشی هم آرومی. گفت توی فوتبال هم همین جوریه. کاری به کار کسی نداره. کسی رو نمی زنه اگه هم بزننش راهش رو می کشه میره. گاهی اینقدر می بوسمش که لب و دهنم از اون ته ریشش درب و داغون می شه. یه لحظه هایی هم احساس می کنم که دیگه هر چی بوده بینمون تموم شده. دوست بهم گفت تو دیوانه ای. بهش گفتم می دونم. و آی اینجوی ایت.