I wish I could hug all those people

داشتم چند خط از خاطره ی مردی رو می خوندم که زنش بیست و چهار روز توی کما بود. مرد هر روز با خودش رادیو می برد بیمارستان و با هم آهنگ ها رو گوش می کردن و کتاب های دلخواه زن رو براش می خوند. روز بیست و سوم زن از کما بیرون می آد و می گه "من نگرانم". این تنها چیزی بود که زن بعد از چندین روز کما می گه. و آخرین. مرد بهش می گه که نگران نباشه وفردا صبح دوباره هم رو می بینن. چهار صبح زن میمیره. با نگرانی لابد. از نگرانی شاید.