قبل تر ها رو یادم نیست. ولی مدت هاس که هیچ جایی رو به چشم جایی که باید توش موند نگاه نکردم. همیشه از جایی به جای دیگه در حرکت بودم. شهرم رو عوض کردم، کشورم رو و دیگه نمی دونم باید چکار کنم. کی باورش می شه من اینجا موندنی شم؟ از حالا دارم توی نقشه دنبال یه جای دیگه برای زندگیم می گردم. یه جای بهتر. بزرگتر و دورتر شاید.همه ایالت ها رو ببینم بعد یه مدت برم اروپا و بعدش هم برم کانادا. دوست دارم مثل یه نقطه ِ متحرک روی گوگل مپ همه آدما باشم. مثل یه جهان گرد همش بچرخم. نمونم. این مدتی که رسیدم حتی وقت نشده که فگر کنم کی ام و کجام و من این رو می خوام. همه می دونن جهان گردا تنهان. از تنهایی ِ که جهان رو می گردن و دنبال کسی هم نیستن. می خوان خودشون رو گم کنن. می خوان کسی پیداشون نکنه. به قول دنگ شو: آخر قصه مه اما قصه ی آخرم این نیست.
روی تختم دراز کشیده بودم که دوست کانادایی جدیدم اومد توی اتاق و پرسید اوضاع چطوره و اینها و رفت سراغ میز و وسیله های خودش و شروع به آرایش کرد. استفاده ای که خوشبختانه از این اتاق و خونه داره همینه. روزی دوبار می یاد لباس عوض می کنه و حال من رو می پرسه و می ره. امروز مجبور شدم برم خرید و نشد که بریم باهم پیاده روی ولی عوضش روی تخت که خوابیده بودم سعی کردم یه حالت ریلکسی به خودم بدم تا بتونم کمی باهاش حرف بزنم. برام توضیح داد که زمستون ها اینجا تا خرخره برف می باره و خب اون وسط من بهش یه چیزی گفتم که اون مجبورشد بگه چی ؟ !! وخب اینجوری شد که ما باهم بی حساب شدیم و بیشتر احساس دوستی می کنم باهاش. هاهاها .نمی تونم بگم چند تا کفش داره. شاید" خیلی" توصیف مناسبی باشه. صدها مدل شلوارک و بلوز داره. گفتم شلوارک؟ اینجا همه شلوارک می پوشن. از اینا که تا زیر باسن فقط بلنده. خب منم خیلی از اینا دوست دارم و اگه داشتم می پوشیدم ولی مساله فقط این نیست. مساله اینه که من دارم یخ می زنم. الان که دارم اینا رو می نویسم یه ژاکت پوشیدم و کلاهش رو هم گذاشتم سرم. اینجا با اینکه جز ایالت های سرد دسته بندی نشده ولی من از الان می تونم اون سوز سرما رو توی تنم حس کنم و می دونم توی زمستون اینجا و توی اون برف و استورمی که دختر کانادایی می گفت تلف می شم. زنگ زدم به خاله م توی ایران و گفتم لطفن برام یه مقدار لباس گرم بفرست. اینجا لباس خیلی گرونه. البته منم باید یاد بگیرم همه چیز رو ضربدر سه هزار تومن نکنم و با قیمت های اینجا کنار بیام. هنوز حقوق نگرفتم و این باعث می شه هی فکر کنم که الان بی پول می شم و توی این غربت باید چه کار کنم. حالا دیگه نمی دونم چه جوریه که انگار فقط من سردمه. چه جوری این دخترا و پسرا با شلوارک می یان بیرون و نمی میرن از سرما؟ بی نهایت درس دارم. کلی فایل عقب مونده به خاطر تاخیرم توی کلاس ها روی دستم باد کرده. فردا باید یه درسی رو ارائه بدم که خوشبختانه استاده گفته بیا توی اتاقم ارائه بده و رحم کرده به من در واقع. نمی دونم چی می شه. نمی دونم کجام کی ام و دارم چی کار می کنم و خب راضی ام.دیده بودین من راضی باشم؟ خودم که نمردم و دیدم.
امروز از صبح که بیدار شدم ،شستم و سابیدم و پختم و خوردم. گریه نکردم. ناراحت نبودم اما عصبی چرا. وقتی عصبی ام گشنه ام می شه... هوس سالاد الویه کردم. دو ساعت طول کشید تا حاضر شد همه چیش، حالام تو یخچال هست داره خنک می شه.می خوام برم از اتاق بیرون اما برادرم داره تلفنی با دختره حرف می زنه. دلم نمی یاد برم بیرون تا مجبور شه هی الکی بگه چی ؟ چی؟ اینقدر بگه چی تا دختره بفهمه من اومدم و اونجام.
اومدم تو اتاق هی زنگ زدم خونه ی خاله ام. زنگ زدم و بر نداشت. چند روز پیشا بیرون بودم که زنگ زده بود و من جواب ندادم. شب که زنگ زدم بهش قهر بود. دعوام کرد. مسخره بازی دراوردم تا آشتی کرد و خندید. امروز اون بر نمی داشت. می دونستم خونه نیست که بر نمی داره. اما لازم داشتم جواب بده. لازم داشتم صدای زنی رو بشنوم از خون مادرم ، یه صدا تقریبن شبیه به صدای مادرم. خیلی ها صداشون رو اشتباه می گرفتن. به نظر ما بچه ها اما این ها دو صدای متفاوت بودن که محال بود بشه اشتباه گرفتشون با هم. امشب اما با یه غمی توی دلم آماده بودم همه چیز رو با هم اشتباه بگیرم. که بگم شبیه که نه ، اما نزدیک که بودن. اون همه آدم که اشتباه نمی کردن. تازه حالا اصلن متفاوت، دیگه کی رو داشتم زنگ بزنم بهش؟ بر نداشت. فکر کردم چه بی انصافم که گاهی محبت های اون رو بی جواب می گذارم. که فکر می کنم می خواد منو کنترل کنه تا مطابق با میل اون رفتار کنم. زنگ زد. بی حرف اضافه شروع کرد به محبت. گفتم امروز همش غذا خوردم. گفت خوب کردی ظرف هاش رو بگذار می یام می شورم. گفت برات فسنجون می پزم. گفت بیا بریم استخر . قطع که کردم نشستم پشت در گریه کردم. الان هم حوصله ندارم بنویسم چرا. حوصله ندارم توضیح بدم که چمه. کلمه ندارم. جمله ندارم. یه مشت دری و دری ام. یه مشت حرف تکراری. یه مشت درد بی درمون. چند روز پیشا به شوهر دوستم گفتم تا حالا افسرده شدی؟ داشت رانندگی می کرد. فکرش با رانندگیش قاطی شد. نمی دونست شده یا نه.از تو آینه نگاه کرد و گفت فشار روحی که هست بالاخره. گفتم چرا مردا افسرده نمی شن؟ گفت می شن. گفتم شده تا حالا بشینی یه روز تو خونه همش گریه کنی ؟ گفت نه و خندید. خنده ی آروم. توی چمران یهو صدام زد که اونور خیابون رو نگاه کنم. یه پیرمردی تنها داشت می رقصید. گفت" افسرده بود ها دیدیش؟ مردا اینجوری افسرده می شن." هنوز دارم فکر می کنم دوست دارم مرد باشم یا زن. گریه کنم از غصه یا برقصم؟