استادم چند روز پیش چیزی لازم داشت که بهم گفت براش از اینترنت پیدا کنم. چیزایی که برای ریسرچ هاش می خواد هم همیشه یه سری وسایلی هستن که امکان نداره به طور مستقیم پیدا شن. مثلن یه وسیه با طول مشخص و قطر مشخص و جنس مشخص. خب این رو باید سفارش داد اختصاصی برا آدم بسازن دیگه. خلاصه از من دو روز وقت گرفت تا تونستم نزدیک به چیزی که می خواد رو براش پیدا کنم. در واقع یه نوعی از فیلتر بندپس برای لنز دوربینش می خواست. تو این دو روز براش دائم لینک می فرستادم و اون می گفت این خوبه، این بهتره، آره این یکی عالیه اما تو کیپ سرچینگ! دیروز جمعه بود اینجا و خب همه دیگه می رن برای تعطیلات آخر هفته . اما من رفتم دانشگاه و کپت سرچینگ و براش ایمیل زدم که این خوبه؟ برام نوشت چرا نمی ری خونه و به خودت یه استراحتی نمی دی این چند روز رو. منم براش نوشتم تنک یو و اومدم خونه.
برادر کوچیکم رو از هجده سالگی، بعد از از دست دادن مادرم فرستادیمش تا توی کارگاه یکی از فامیل هامون کار کنه چون خونه موندن داشت اذیتش می کرد و می دیدیم که داره بیشتز از ماها و یه جور پنهانی و بدی غصه می خوره. کارهای اونجا براش سنگین بود اما کم کم عادت کرد و اون پسر بچه ی عصبی خیلی بهتر و خیلی آروم تر و بزرگ شد. برادرم می گه پنجشنبه ها همیشه براشون بار می رسه و اینا اکثرن مجبورن خودشون هم کمک کنن تا بارها خالی شن. داشت می گفت یه کارگری داریم که پنج شنبه ها که می شه از صبح می یاد بالا سرمن و چندین و چند بار می پرسه پس کی این بارها می یاد ما خالی کنیم جر بخوریم راحت شیم، بعد بریم خونه؟من این کارگر رو درک می کنم، اون راحتی بعد از جر خوردگی حس خوبیه که دوست داری زودتر به دستش بیاری و دلت نمی خواد با فکر اینکه شروع هفته ی دیگه سخت خواهد بود، آخر هفته ها رو بری خونه. خب این رو کارفرما و یا استادی که داره حقوقت رو می ده نمی فهمن هیچوقت. برادرم امروز گفت این پنجشنبه آخر بارها نرسید و یارو جر نخورده رفت خونه. با خودم فکر کردم لابد اونم مثل من در حالیکه آخر هفته اش رو تا لنگ ظهر خوابیده و بعد توی رختخواب داره به قسط ها و قرض هاش فکر می کنه به اینم فکر می کنه اول هفته ی لعنتی یه چیز کلفت در انتطارش هست.
امروز داشت می گفت یه جا رفتیم مهمونی. صاحب مجلس مامانت رو می شناخت. شروع کرده بود به تعریف کردن از مامانت. پرسیدم چی می گفت؟ گفت می گفتن که چقدر مادرت خانوم بوده. پرسیدم دیگه چی می گفتن؟ یه سری حرفهای کلی زد. بازم پرسیدم دیگه چی می گفتن؟ بازم حرفای کلی. چقدر نیاز دارم به جزییات، به شنیدن مشخصات مادرم از زبان دیگران. به اینکه برام بگن اون چه شکلی بود و چه حرفایی به اونا زده بود و چه خاطره های خوبی ازش دارن. خاطرم شده مثل یه آلبوم قدیمی که از زیر خاک ها بیرون آوردنش، همش گنگ و تیره و مربوط به روزهای نامعلوم، پر از کله های بریده از تنه ی توی عکس ها. آدم هایی که نباید می بودن و بودن. جای خالی بعضی ها توی خیلی از عکس ها. خاطرم آشفتست. خاطرات بدی دارم و این رو نمی شه کاریش کرد.
دوست دارم از روزهای خوب مادرم بشنوم. وقتایی که حالش خوب بود و نه چند سالی که رنج کشیدنش و مردنش رو دیدم. سال های بدون دردش و روزهایی که مثل خانوم زندگی کرده بود. که چقدر خوبه برام خاطره های همه پر از خوبی مادر منه. کاش مثل یه دختر بچه ی کوچیک کسی منو روی پاهاش می خوابوند و برام دوباره از اول قصه تعریف می کرد. داستان زندگی خودم رو وقتی خیلی از اتفاق ها نیفتاده بود.
و نوشتن یه مشق بی فایده. " کاش نمرده بودی" روزی صد بار، نقطه سر خط.