X
تبلیغات
رایتل

شنبه 27 آبان 1396 ساعت 04:45

بچه ها من تصمیم گرفتم از این به بعد توی اینستا بنویسم. در واقع رفتم یه پروفایل ساختم مخصوص همین جا و توش هم یه پست گذاشتم. ولی نمی دونم که واقعن کار درستی هست یا نه. نمی دونم چن نفر مایلن فالو کنن و من رو اونجا بخونن چون پرایوت هستو خب خیلی ها اینجا رو می خونن و لازم هم نیس چیزی یا جایی ورو فالو کنن تا بتونن این وبلاگ رو باز کنن. می تونن ناشناس و خاموش بیان و برن. نمیدونم چن نفر با فالو کردن یه ناشناس مثل من راحتن ولی خب من کسی رو فالو نمی کنم تا پرایوسی شما هم حفظ بشه و من هم عکساتون رو نبینم مگه اینکه خودتون دوست داشته باشین یا براتون مهم نباشه. یکی هم اینکه خب شاید خیلی ها اینستا نداشته باشن و اینجا رو بخونن. اونا چی؟ لطفن توی کامنتا بهم بگین که چی فک می کنین. این هم آدرس من برای فعلن تا ببینم چه تصمیمی می گیرم. Flyingwithstylenow

کاش

چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 04:08
به زمستون فکر می کنم. به شهرم فکر می کنم و سعی می کنم خاطراتی رو از تو گذشته دستچین کنم. به برفی که سال هشتاد و چهار یا پنج باریده بود. به اون دریاچه ی کوچیکی که روبه روی خونه ی قدیمیمون  یخ زده بود. به چشم های مادرم فکر می کنم که نگران ریختن سقف خونه بود. مگه سقف آپارتمان می ریزه مادرم؟ پارویی بیست هزار تومن و سقف خونه بی برف شد. کاش می شد از دل من هم این اندوه رو پارو کنی. کاش وسط این زمستون تابستون می شد. آفتاب داغ می اومد وسط آسمون و می شد رفت دریا و رو به آسمون روی موج ها چرت زد. کاش نوشته های من هنوز رنگ و بوی گذشته رو داشت که جوون بودم و دردم تازه بود و خیال می کردم زمان غصه ها رو می بره. کدوم گذر زمانی دردی رو شست و برد؟ ..کاش خونه اینقدر دور نبود. کاش قلبم این همه ترک نداشت. کاش می شد برای خودم خوشحال باشم. لااقل کاش با خودم کمی خوب بودم. 

در کوچه باد می آید و این ابتدای ویرانیست

یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 05:16

با پیلاتس شروع کردم و رسیدم به یوگا و مدیتیشن. چند تا دختر یوگی رو فالو کردم که واقعن دیدم رو به یوگا عوض کردن. عیران که بودم چند باری با خاله م رفته بودم کلاس های یوگایی که می رفت ولی خوشم نیومده بود. اما کارایی که این دخترا با بدناشون می کنن، اون قدرت و انعطاف واقعن به وجدم می یاره. انگار انرژی بدنشون رو می بینی از بیرون . بعد از این چند ماه تمرین بدنم خیلی نرم تر از قبل شده چون قبلن با یه تکه چوب فرقی نداشتم واقعن. خشک و غیر قابل انعطاف. مدیتیشنم هم در این حد هست که یه شمع روشن می کنم و به نورش خیره می شم. می تونم مدت ها این کار رو بکنم و به نظرم اون نور، اون نقطه ی نورانی نمی گزاره تمرکزم رو از دست بدم. 

روی مبل سبزی که خودش بهم داده نشسته بودیم و فیلم می دیدم و شمع روی میزم روشن بود. یه مگس که از صبح اومده بود توی خونه داشت دور شمع می چرخید و وز می کرد. چند دقیقه ی بعد، چسبید به شعله اش و سوخت و افتاد توی آب شده های شمع. پسری که سیب می خورد یه نگاهی اون تو انداخت . گفتم همش دنبال نور بود. گفت هه، حالا دیگه همیشه دارتش. مگس موند اون تو. روزی یک بار، لااقل یک ربع، جسد سیاه و جمع شده اش توی ظرف صورتی شمع جلوی چشممه. روحش لابد به نداهای درونی من گوش می ده، وقتایی که دارم تلاش می کنم و به مغزم فشار می یارم تا بفهمم از زندگی چی می خوام. لابد روح بی بال و پرش وسط امواج خارج شده از مغز من ، داره بال و پر می زنه. هر بار نگاش می کنم، یاد وز وز هاش می افتم بالای سرمون. به اینکه وقتی مگس باشی به نور هم نمی تونی اعتماد کنی، که مردنت هم بی وقت و یه جایی وسط دست و پای بقیه است. به این فکر می کنم که یه عمره دارم وز وز می کنم. که روزی توی دنیای موازی، روح بی بال و پرم زیر همون تیکه نوری که یه عمر دنبالش دویدم مچاله می شه. 

There is something about being home with you

سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 15:21

دیروز برای دقایقی احساس خوشبختی کردم. وقتی رگه های آفتاب از روی تراس وارد خونم شد و افتاد روی موکت. در رو باز کردم و رو به آفتاب و زیر نورش نشستم. هوا سرد بود اما من زیر نور بودم، بی شباهت به باقی زندگیم که همیشه توی سرما دنبال رگه ای از نور گشتم. سی سالگی حس عجیبی داره. می تونم تصور کنم آدم هایی رو که از چهل سالگی حرف می زنن و اون حس" دیگه اهمیت ندادن". توی سی سالگی اما هنوز اهمیت می دی و زیر اولین رگه ای از نور که گیرت بیاد می شینی و،آروم می گیری و گرم میشی. با پسرها حرف زده بودم و حالشون خوب بود. یکی شون می گفت که می خواد توی زمین چند هزار متری خانوادگی ، درخت صنوبر بکاره. گفت با دایی ها حرف زده و اونا موافقت کردن. فکر نهصد تا درخت صنوبر حالم رو خوب کرد. دلم خواست برادرم صاحب هزاران نهال صنوبر باشه. که توی آفتاب قشنگ اسفند مشغول زیر و رو کردن خاک برای کاشتن  نهال درختی باشه که قراره یه روزی بزرگ شه. تصورش کردم با اون سیبیلاش داره به نهال هاش سرکشی می کنه. که خوشحاله. که حالش خوبه و منتظره تا درختا بزرگ شن. بعد یهو توی دماغم بوی کتاب فروشیً های خیابون انقلاب پیچید، دست زدم به ورقه هاشون. چند نفر توی کتاب فروشی بهم لبخند زدم و من کتاب باقی مانده ی روز رو با ترجمه ی فارسی خریدم تا خودم رو از شر انگلیسیش و فهمیدنش راحت کنم. درست بعدش بود که خوشبخت شدم. برای چند لحظه انگار. عمیق بود و حسش رفت زیر پوستم و سر از قلبم دراورد. و اینجوری شد که زندگی دوباره به پاچه ی من چسبید و ازش راه فراری نبود.

پاییز

دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت 04:40

نتونستم طاقت بیارم. زنگ زدم بهش گفتم دارم برات یه شال گردن می بافم. واسه روزای سردت. صد تا ویدیو نگاه کردم تا بافتن رو یاد گرفتم. گوله ی کاموا  حالا شبیه به شال گردن شده. دو هفته دیگه که برگرده بهش می دم. بهش گفتم هر وقت پوشیدیش  یاد من بیفت، حتی اگه نباشم. حتی یاد من نیفت. به این فکر کن که به چی فکر می کردم تمام مدت وقتی هی می بافتم و می بافتم. به تمام زندگیم. به تمام رازهایی که تو نمی دونی و نخواهی دونست. هیچ وقت خونه ای که توش بزرگ شدم رو نمی بینی، شهرم ، کشورم. کس و کارم.  از وجود اینجا باخبری ولی حتی نمی تونی بخونی چی می نویسم. چه تازه دنیا اومدم با تو. مثل یه برگم توی بادهای سرسخت این کشور. زرد و نارنجی، رو به کنده شدن. هوا سرد شده. یادت نره خودت رو خوب بپوشونی. 

بار دیگر شهری که ..

چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 05:23

دلم تنگ شده. برای یه تکه هایی از تهران. زندگی این شکلی نیست که بتونی خوب هاشو سوا کنی و برداری برای خودت و بقیه اش رو بریزی دور، اما اگه می شد من یه تکه زمین از خاک دامنگیر تهران رو بر می داشتم برای خودم. امسال برنگشتم. سال دیگه هم . و هرگز هم حتی گزینه ای هست روی میز. تمام سال ها و لحظه هایی که توی شهر خودم و با خانواده زندگی می کردم حالم بد بود. دلم برای هیچ جای اون شهر تنگ نیست. حالم اما خوب بود توی آفتاب تهران وقتی از جمال زاده تا دانشگاه تهران رو با سرعت می دویدم تا برسم سر کلاس. حالم خوب بود وقتی برای اولین بارها توی شلوغی اول امیر آباد گم می شدم. از اینکه لااقل به یه چیزی توی دنیا که به گذشته مربوطه احساس تعلق می کنم و ازش بیزار نیستم ، خوشحالم. تنها دورانی از زندگیم که خانواده ام توش گه نزدن سال های آخری بود که تهران بودم. سرت سلامت تهران

پ.ن: بچه ها مرسی که می یان از من مشورت می خواین ، گرچه من آدم مناسبی نمی دونم خودم رو برای مشورت چون فک می کنم شاید خیلی منصفانه نتونم نظر بدم و راهنمایی کنم. اما من جز اینجا جای دیگه ای پیام نمی دم، نه تلگرام نه ایمیل و نه هیچ جای دیگه. پس اگه دوس ندارین اینجا توی کامنت ها جواب بدم باید منو ببخشین. 

سخنرانی پای منبر

جمعه 17 شهریور 1396 ساعت 05:02

١-هی از خودم می پرسم یعنی این حسم واقعیه؟ یعنی من، خود خود من، واقعن یکی رو دوست دارم؟ اولا دلم برای روزایی که داشتیم تنگ می شد. برای بیرون رفتنامون، همبرگر خوردنا، سوشی خوردنا، سینما رفتنای تا ١٢ شب. بعدش کم کم شد دلتنگی برای خودش. دستاش. بغلش. یه ماه شده که ندیدمش. یه هفته دیگه می رم دیدنش. خوشحالم.

٢- این ملت کی ان ما تو اینستا فالوشون می کنیم؟ حالا در مورد اون شاخا و عملی ها حرف نمی زنم ها. همین ملت مثلن عادی با اون همه زندگی رنگی و شاد توی عکس. همه رو، دونه دونه شون رو إنفالو کردم و بسیار از خودم راضی ام. واقعن دنبال کردن زندگی خیلی هاشون عادت سالمی نیست.من آدمی ام که خیلی برای زندگیم تلاش کردم تا سطحش رو بالا ببرم و بردم. در کنار سطح تحصیلاتم که تلاش کردم بالا باشه دوست دارم خوب بگردم، خوب بپوشم خوب بخورم ماشین خوب سوار شم و غیره. با این اوصاف هفت روز هفته قیافه ام شبیه لشکر شکست خوردست. چرا؟ برا اینکه از صبح می رم سر کار تا شش غروب بعدشم مثل یه جسد روی مبلم می شینم فیلم می بینم. حالا کی ان این ملت که بیست و چهار ساعته وقت آزاد دارن تا کارای صد من یه غاز کنن. همش غذا بپزن مثل یه کلفت یا مثلن به قول خودشون برن هیچهایک چون می خوان کم هزینه سفر کنن. جز اونایی که واقعن دارن کاری انجام می دن مثلن ورزشی، مربی گری ای، زبانی، معرفی کتابی، بقیه به نظرم یه مشت آدم متظاهرهستن که نباید دنبال کنیم ، برای اینکه زندگی اونی نیست که این جماعت دارن نشونش می دن. چرا زندگی ما، نسل جدید قرار نیست رنگی شده ی زندگی مادر بزرگ هامون باشه. ما باید از اونا بیشتر بدونیم، بیشتر بفهمیم و بهتر زندگی کنیم. برای صلح با خودتون هم که شده این آدما رو دنبال نکنین.

٣-حالا نمی خوام گوز رو به شقیقه ربط بدم اینجا یا کلاس موعظه برگزار کنم .  نمی خوام بگم همه دخترا باید برن دکترا بخونن همه برن دانشمند بشن و غیره. اما این رنگ زدن غیر معمولی به زندگی و تبلیغ اون توی محیطی مثل اینستا تنها باعث می شه دخترا خیال کنن همین زندگی سطح پایین هم می تونه براشون کافی باشه. شوهر می کنیم، عکسای رنگی می گیریم پس خوشبختیم. حالا ایراد کار اینجاس که تنزل سطح رضایت از زندگی ما رو موجودات تو سری خور تری بار می یاره که در انتها پشت درهای بسته ی ورزشگاه می مونه و صداش در نمی یاد و در مورد بدتر اعتراض هم داره که چرا شلوغش می کنن. من آدم بی حوصله ای هستن، اما اگه اخلاق داشتم، اگه زبانی برای ارتباط برقرار کردن با مخاطب داشتم، حتمن ازش استفاده می کردم تا توی محیط مسموم دنیای مجازی شده یه نفر رو هم نجات بدم. 

٤-زندگی ای که توش کار می کنی و درس می خونی و هدف داری از توش عکسای قشنگی در نمی یاد اما عوضش ارزشمندت می کنه . از قالب یه دختر مصرف کننده درت می آره و بهت هویت می ده و وادارت می کنه فکر کردن رو یاد بگیری. لطفن خیلی فکر کنین به دونه دونه عکسایی که لایک می کنین

دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 05:30

مثل آفتاب گردون که صبح ها باید رو به نور بچرخه، من باید رو به امید از خواب بیدار شم. که دردمندانه همه هستی و ماهیت و زندگی من به داشتن امید بنده. که بی امید توان باز کردن چشم هام رو هم ندارم. و فکر می کنم عصاره ی وجودی من و چیزی که من رو سرپا نگه داشته نه خون توی رگ هام، که امید توی رگ هام باشه. با تو من عاشق نیستم، امیدوارم. وقتی خانواده ات رو از دست می دی، امیدت از دست می ره و به جاش یه ترس عمیق همه ی روحت رو می گیره و خوشحالی وجودت رو ترک می کنه برای همیشه. معادله ی ساده ی بی مجهول ولی غیر قابل حلیه. توش می مونی و یه عمر پای کاغذ چرک نویسش اشک می ریزی. تو به من امید می دی. نه حتی امید به چیز قابل ذکر و قابل لمسی. نه امید به چیز قابل توضیح و قابل خواستنی. یه امید مثه یه نور از یه روزنه ی باریک که می تابه به غار سرد و تارت، که میدونی شاید هرگز نشه از توش رد شی و به دنیای روشن اون ور برسی، اما هست و می تابه. خاموش نشو، محو نشو و نرو. من هر چقدر که بخوای از دست دادم. از دست داده اسم سرخپوستیه من هست حتی. نور کوچولوی چشم آبی ، محو نشو لطفن. 

Fall is already here

چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت 03:19

پاییز داره می یاد و تو هفت ساله که مردی.

برام دارویی تجویز کن که هر بار با یادآوری این جمله اشکام نریزه. 

High maintenace

شنبه 4 شهریور 1396 ساعت 06:29

سی سالگی و پروسه ی پا به سن گذاشتن. بدم می یاد از این که مجبوری کم کم یه شکل دیگه از خودت مراقبت کنی. کرم هات رو بزنی،شب ها آرایشت رو پاک کنی حتمن، قرص ویتامینت رو بخوری و آماده شی برای اون سراشیبی. باید ورزش کنی چون کم کم شکل بدنت ممکنه عوض  شه. الان نشه چند سال دیگه می شه چون دیگه بیست و خرده ای ساله نیستی. به این فکر کنی که لااقل یه روز تو هفته رو گیاهخواری کنی. میوه بیشتر بخوری و به سبزیجات اهمیت بدی. باورم نمی شه اون موقع توی آستانه ی سی سالگی اون دری وری ها رو راجع به اون رابطه ی مزخرفم نوشتم. اصلن آدم سی ساله می یاد در مورد این چیزا می نویسه؟ آیا من نباید تا حالا تکلیف زندگیم رو مشخص می کردم؟ هر چی بهم گذشت، دیگه گذشت. چرا نمی تونم خودم باشم؟ چرا نمی تونم اونجور که می خوام و دوست دارم زندگی کنم. دلم می خواد کنار یه رودخونه با پسری که سیب می خورد چادر بزنیم. روزا تا شب تمام هیکلم توی آب  رودخونه باشه. نه سردم باشه و نه گرمم. نه شاد باشم نه غمگین، که هر دوی این حس ها دروغ و مفته. هر دو زاده ی مغز شستسشو شده ی آدمیزاده به مرور زمان و به مرور نسل ها و به واسطه ی آموزش های غلط و نا به جا، که انسان رهای کنار رودخونه زندگی کن، با هر دوی این حس ها باید غریبه باشه. و تازه اون وقت هست که زندگی معنی می گیره. وقتی حسی نداری جز حس زندگی ، زندگی ای که داره بی صدا از بالای سرت می گذره بی اینکه یه جاییش آوار بشه روی سرت. زیر داغی خورشید تا یخی آب. کنار یک جفت چشم آبی که دلت نخواد حالا حالا ها بسته شه. 

( تعداد کل: 264 )
   1       2       3       4       5       ...       27    >>